هویجوری!!!
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

امروز برام روز چندان خوبی نبود ولی بد هم نبود!

 

داشتم فکر میکردم چقدر تحمل دارم پشت یه چراغ قرمز وایسم؟ اصلاْ وای میستم یا نه!

 

می دونین ادم موجود عجیبیه یعنی غیر قابل پیش بینیه، تا وقتی تو یه موقعیت قرار نگرفته باشه به هیچ وجه نمیشه حدس زد عکس العملش چیه.

 

حالا اگه گفتین این حرفم چه ربطی به حرفی که اول زدم داره؟

 

داره.ببینین ماها همیشه دم از قانون و رعایت قانون و قانون مداری می زنیم ولی چقدر واقعاْ خودمون پایبند حرفمون هستیم؟ خدا وکیلی کلاتونو قاضی کنین و بی طرف باشین. نمیدونم این چه مرضی که فقط دوست داریم ادا در آریم! همیشه در مورد دیگران قضاوت میکنیم و پیش خودمونم فکر می کنیم حتی تو دادگاه لاهه هم با اون همه دب دبه و کب کبه همچین قاضی پیدا نمیشه! ولی همین که نوبت به خودمون میرسه هزار تا عذر شرعی و غیر شرعی میاریم که ما مجاز به انجام این کار هستیم ولی بقال سر کوچه نه!!! آقاجان چیزی که بده برا همه بده چیزی که خوبه برا همه خوبه. رد کردن چراغ قرمز اگه بده برا همه بده نه فقط برا دیگران!!!(البته شاید علت این باشه که ماها خودمونو جز همه حساب نمیکنیم!) به هر حال سرتونو درد نیارم حالا حالاها تو این باب حرفا دارم. فعلاْ یا علی.

 

**************************************

 

 ضیافت های عاشق را
 خوشا بخشش ، خوشا ایثار
 خوشا پیدا شدن در عشق
 برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست
 خوشا دیدار ما در خواب
 چه امیدی به این ساحل
 خوشا فریاد زیر آب
 خوشا عشق و
 خوشا خون جگر خوردن
 خوشا مردن
 خوشا از عاشقی مردن
 اگر خوابم اگر بیدار
 اگر مستم اگر هوشیار
 مرا یارای بودن نیست
 تو یاری کن مرا ای یار
 تو ای خاتون خواب من
 من تن خسته را دریاب
 مرا هم خانه کن ، تا صبح
 نوازش کن مرا ، تا خواب
 همیشه خوابتو ددین
 دلیل بودن من بود
 چراغ راه بیداری اگر بود
 از تو روشن بود
 نه از دور و نه از نزدیک
 تو از خواب آمدی ای عشق
 خوشا خودسوزی عاشق
 مرا آتش زدی ای عشق

 

(ایرج جنتی عطایی)

 

 


 
یه شعر خوب!
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

داشتم تو اینترنت می گشتم این شعر مشیری رو دیدم خوشم اومد‏، جالب این بود که مشیری این شعر را در  پانزده سالگی سروده است:

چرا کشور ما  شده زیردست

چرا رشته ملک از هم گسست

 

چرا هر که آید ز بیگانگان

 

پی قتل ایران ببندد میان

 

چرا جان ایرانیان شد عزیز

 

چرا بر ندارد کسی تیغ تیز

 

برانید دشمن ز ایران زمین

 

که دنیا بود حلقه، ایران نگین

 

چو از خاتمی این نگین کم شود

 

همه دیده‌ها پر ز شبنم شود

 

اقتباس از سایت:   http://navayeirani.blogfa.com 


 
آغازی دوباره!!!
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

دوباره می خوام بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم!

 یه احساسی بهم میگه فقط با نوشتن می تونم خودمو خالی کنم ولی... می ترسم!

همیشه دوست داشتم بنویسم ولی هیچ وقت این کارو نکردم یعنی چیزایی که دوست داشتم بنویسم ننوشتم!

آخه چیزای گفتنی اینقدر زیاده که نمی دونم از کجا شروع کنم!

از سیاست بنویسم، از رفتارای هنجار و ناهنجار خودمون، از وطنم، از جووناش از پیراش از اینکه هیچ چی جای خودش نیست و ما ها هم بهش عادت کردیم از اینکه چرا تا حالا به این فکر نکردیم که چه چیزایی باعث شده اینقدر عقب بمونیم شایدم فکر می کنیم ولی هیچوقت جر‌‌آت عوض کردن شرایطو پیدا نمیکنیم، از چی... از چی ..... بنویسم؟

 مگه میشه از این چیزا گذشت؟

ولی باید شروع کنم. حالا به هر قیمتی